نظریه مجازاتهای استحقاقی و تکرار جرم
پدیده مجرمانه، انتقام 1 یا سزادهی 2 است که اولین هدف واکنش اجتماعی است که به صورت مجازات بروز و ظهور کرده است.بنیانگذاران مکتب کلاسیک حقوق کیفری-و جرم شناسی-که از اوایل قرن هجدهم و به خصوص پس از نیمه دوم آن قرن به تبیین اندیشههای خویش پرداختند، خصوصاً بر این مفهوم تأکید کردهاند و صرف نظر از هر گونه سود احتمالی ناشی از مجازات، صرف تحمیل مجازات را هدف اصلی حقوق کیفری و سودمندترین ویژگی آن برشمردهاند.بعضی از این نویسندگان و از جمله سزار بکاریا 3 استدلال کردهاند که بازدارنگی کیفر تنها مبنای مشروعیت تحمیل مجازات است و «هدف کیفر جز آن نیست که بزهکار را از زیان رساندن دوباره به شهروندان خود باز دارد و دیگران را از پیروی در این راه بازگرداند»...و«برای اینکه یک مجازات عادلانه باشد باید مطابق با چنین درجاتی از خواهشهای و تمایلات(ارتکاب جرم)باشد تا برای بازداشتن از ارتکاب جرم کافی تلقی گردد»[1].در این دیدگاه مجازات در صورتی که به اندازه کافی دارای«حتمیّت» 4 و«شدت» 5 باشد، نه فقط قادر به بازدارندگی خص(بزهکار)است، بلکه میتواند دیگران را نیز از ارتکاب جرم بازدارد(بازدارندگی عام).دستیابی به اهداف بازدارندگی خاص 6 و بازدارندگی عام 7 به عنوان بخشی از مهمترین اهداف مجازاتها، در عرصه عمل و خصوصاً در طی قرن هجدهم و بعد از آن منجر به تعیین و اعمال مجازاتهای خشن و شدید گردید.اما با روشن شدن عدم توفیق آنها در کاهش میزان ارتکاب جرم و اصلاح مجرمان، حتی برخی از نویسندگان به این نتیجه رسیدند ه«ترک و صرف نظر کردن از هدف سزادهی و مکافات اولین شرط یک نظام قضایی کیفری متمدن است»[6].نهادن نشانه و داغ بر بزهکاران، گرداندن آنها در خیابانها و مراکز عمومی، اجبار آنان به انجام دادن کارهای سخت و پست و تحقیر کننده، بستن آنان به زنجیر، تحمیل مجازات شلاق و اعمال انواع دیگر مجازاتهای خشن چنان در این دوره اوج گرفت که سرانجام گروههای بشر دوستانهای همانند جامعه فیلادلفیا 8 و غیره پا به عرصه وجود گذاشتند و تلاش کردند از شدت و خشونت مجازاتها بکاهند.
با گسترش فعالیت این گروهها و شکست نظامهای مبتنی بر کیفر و سرکوب بزهکاران، اندیشه بازپروری 9 بزهکاران بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت و به جای جرم، مجرم، مدار و کانون توجه حقوقدانان کیفری و به ویژه جرم شناسانی قرار گرفت که پس از گسترش اندیشههای لمبروز و دیگران پا به عرصه وجود گذاشتند.در همین دوره برخی از نویسندگان از جمله هنری بویه در سال 1901 بر
(1). revenge .
(2). retribution .
(3). Cesare Becaria .
(4). certainy .
(5). severity .
(6). special deterrence .
(7). general deterrence .
(8). philadelphia/society .
(9). rehabilitation .
98
این اعتقادند:«هیچ قانونی، خواه قانون خداوند، طبیعت یا انسان، به طور کامل و جهانی مورد اطاعت قرار نگرفته است.تنها میتوان انتظار داشت که انسانهای بسیار عاقل و اندیشمند از قانون اطاعت نمایند و به انگیزهها و اهداف عاقلانه پاسخ دهند.افراد نابهنجار و لجوج تقاضای آن دارند که دانش، درمان ویژه دیگری-غیر از مجازات-برای آنها فراهم آورد.پاسخ به این تقاضا، «اصلاح»و درمان شرایط نابهنجاری و بیماری است که مانع از اطاعت آنان از قانون میشود».
بدین گونه با ظهور مکتبهای نو در عرصه حقوق کیفری و جرم شناسی، به بزهکار بیش از بزه توجه شد و رعایت تناسب میان جرم و مجازات اهمیت پیشین خود را از دست داد و تعیین و تشخصی شایستهترین تدابیر کیفری و اقدامات تأمینی و تربیتی با تکیه بر شخصیت بزهکار و ویژگیهای اخلاقی و روانی او بر پایه اصل شخصی کردن مجازات 10 ، اهمیت یافت و در نتیجه آن، «باز پروری»به عنوان عامل توجیه کننده مجازاتها یا نظام اصلاح و تربیت 11 ، ضرورت تعیین مجازات متناسب با بزهکار را به جای تناسب با بزه 12 مطرح ساخت و از آن پس، زندانی محلی برای تحمیل مجازات نبود، بلکه وسیلهای برای بازپروری و اصلاح بزهکاران تلقی شد و از نهادهای دیگر چون آزادی مشروط، تعلیق مراقبتی، مراکز بینابینی 13 و مراکز ویژه نگهدار صفار بزهکار 14 نظام محکومیتهای غیر معین و... نیز استفاده گردید.
دکتر سیدرضا فقیهی